خدا
و خدایی که در این نزدیکیست
کودک نجوا کرد:خدیا با من صحبت کن! و یک چکاوک در چمن زار آواز خواند ولی کودک نشنید.
کودک فریاد زد:خدایا با من صحبت کن! و آذرخش در آسمان غرید ولی کودک متوجه نشد.
کودک فریاد زد: خدایا یک معجزه به من نشان بده! و یک زندگی متولد شد ولی کودک نفهمید.
کودک در ناامیدی گریه کرد وگفت:خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم،پس خدا نزد کودک آمد و او را لمس کرد ولی کودک بالهای پروانه را شکست و در حالیکه خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 13:20 توسط بیسجردی
|